HACKED

یادداشت های یک سوفیست
همین دیروز برای اولین بار دیدمش. از آن آدم هایی بود که دوست داری بغل شان کنی. از آن ها که سر می گذارند بر استواری شانه هایت و زار می زنند. آن قدر زار می زنند تا تمام شوند. این یکی، زجه ها یش به سان نوای تیشه ی فرهادی می مانست که می کوبد بر سنگ تا خالی شود دل از هر چه شیرین است. دوست داری غرق شوی میان هق هق ها و نفس نفس زدن های بعد گریه اش... هی غرق می شوی... هی غرق می شوی... .
اشکش را که پاک می کنی نگاهت دوخته می شود به عمق نگاه آن چشمان معصوم. از بس وجودش جاری شده از میان چشم ها، پاکی شان به سپیدی کبوتری می ماند در خواب مریم. و تو می مانی در انجماد ثانیه ها که مگر می شود دنیایت درون دریچه ای به آن کوچکی باشد... .
پیشانی اش را که می بوسی و سرش را می گذاری میان سینه ات، آرزویت مرگی است که نگه ات دارد همین جا، مثل او که دوست دارد بمیرد میان نوازش دستانت... .
خجالت می کشید نگاهش زل بزند توی چشمانت اما وقتی سرش را به زور می چرخاندی تا نگاهش کنی، دفن می شدی آن زیر ها؛ دوست داشتی کبوترت تا ابد بماند زیر سنگینی کمان نگاهش. زبان خودش می دانست میان جویبار نگاه ها نباید بچرخد و تو هرگز نمی توانستی بگویی که چه قدر دوستش داری... .
فقط چشم نبود، گوش هم بود به وقتش. وقتی درد هایت جاری می شد از زبان، خیره می شد به دور دست ها. تو می نالیدی و او تماماً در قامت گوشی بود که فقط می شنیدت، نه ملامت می کرد، نه سر تکان می داد، نه هیچ. آخرش وقتی نگاهش را از آن ناکجا می برید و می چسباند به تو، می فهمیدی که هستی اش سراسر، لبالب شده از غمت... .
وقتی آمیخته می شدی با تن اش، تنت چونان موج خشمی بود که می زد به ساحل، موجی که هی می زد به ساحل و هر بار که باز می گشت، آسوده تر بود. آن قدر آسوده که هزاران سال است حسرتش را می خوری. حسرت آرامشی که نیست دیگر، نبوده هرگز.
و خاطری که جا مانده است. جا مانده است آن جا. سال هاست که جا مانده خاطرم میان آرامش آغوشش... .
1. وقتی به یکی تو این دنیا ظلم بشه، ظالم اون دنیا مجازاتش رو می
بینه(علاوه بر این دنیا) حرفی نیست. اما بر سر مظلوم چی میاد؟ اون دنیا بهش
باید پاداش بدن دیگه. تا این ظلمه جبران بشه. یعنی به خاطر کار نکرده به
کسی پاداش می دن؟
2. خب به فرض این که تو اون دنیا هزار برابر این ظلمی که بهش شده بهش پاداش
بدن و جبران کنن براش. خب اگه کسی نخواد اون دنیا پاداش هزار برابری بگیره
چی؟ همه می دونیم که پاداش هزاران برابری اون دنیا خیلی خیلی با ارزش تر
از اندک زجر این دنیاس. خب حالا اومدیم و یه دیوونه ای پیدا شد و گفت آقا
پاداش اون دنیا ارزانی خودتان، این دنیا نمی خوام به خاطر جرمی که مرتکب
نشدم مجازات بشم. نمی خوام مورد ظلم قرار بگیرم. چی کار باید بکنه؟
در ادامه مطلب جواب هایی رو که از جاهای دیگه گرفتم می نویسم براتون:
امشب فیلم کوتاهی دیدم به نام پنجره، به کارگردانی موسی علی جانی. داستان مردی فلج بود که تنها راه ارتباطش با دنیای خارج پنجره اتاقش بود. فیلم زیبا و تأثیر گذاری بود. باعث شد یک بار دیگر به مرگ بیندیشم. مرگ چیزی نیست که برایم ترس آور باشد، حتی زیاد هم درباره اش فکر نمی کنم. فقط سالی چند بار. فکرش را بکن، روزی فلج شوی. نتوانی راه بروی یا حرف بزنی یا بد تر از همه نتوانی فکر کنی. برای من که وحشتناک است. ترجیح می دهم برای یک بار هم که شده خودکشی را امتحان کنم.
اما مرگ. چند وقت پیش سالگرد وفات پدر بزرگ مادریم بود. سر خاک بود که بعد از ماه ها اقوام مادری ام را دیدم. خیلی سعی می کنم به روی خودم نیاورم که از دایی هایم متنفرم. اما وقتی صورت سه تیغه و کت و شلوار های شیک شان را در حال فاتحه دادن سر خاک پدر بزرگ دیدم، باز هم بغض گلویم را گرفت. حداقل می توانستند فردا صورتشان را صاف و صوف کنند. پوشیدن لباس سیاه هم که کاری ندارد. حداقل کت و شلوار های شب عروسی تان را نمی پوشیدید. عجیب نیست. درست است که به این چیز ها اعتقادی ندارم اما دلم پر است، باید بهانه ای برای دوباره بغض کردن پیدا کنم. پیش تر فکر می کردم هیچ حسرتی در زندگی ام ندارم، اما پیر مرد بد جور به خاک سیاهم نشانده است.
قرار نبود این گونه شود. باید پیر مرد را می بردم. یک صبح جمعه تا مسجد جامع رفتن که کاری نداشت. بچه که بودم با پدر بزرگ نماز می خواندیم. عبا می پوشیدیم و کلاه بر سر می گذاشتیم. می دانم به قیافه ام نمی آید اما باور کنید عبا می پوشیدم. عبایی که از سفر مشهدش برایم آورده بود. هنوز دارمش. برای نماز می آمد لب پنجره نورگیر اذان می داد تا من در طبقه پایین بشنوم و برای نماز آماده شود. پنجره ای که هر وقت می بینمش یاد آن روز ها می افتم، گویا تنها راه ارتباط من با دوران با پدر بزرگ بودن است. یادش به خیر وقتی با سواد شدم. چه قدر ذوق می کرد زمانی که برایش قرآن می خواندم. هر چند به جز پسر شهیدش دو پسر دیگر هم داشت اما به گمانم بیشتر مرا پسر خود می دانست؛ آن هم چه پسر خلفی.
جمعه ها با هم می رفتیم نماز جمعه. می گفت هر کس سه جمعه پیاپی نماز جمعه نرود، مسلمان نیست. نمی دانم چه شد که ارتباط مان روز به روز کم رنگ تر می شد. پیر مرد هم روز به روز ضعیف تر و نحیف تر. مریض بود اما ابهتش یک ذره هم کم نشده بود. ابهتی که تکیه گاه مان بود از وقتی که به یاد می آورم. گذشت تا این که پدر بزرگ تا آن حد کم توان شد که نمی توانست به تنهایی برود نماز جمعه. آن موقع برای کنکور درس می خواندم. دوست داشتم هر چند هفته یک بار با هم نماز جمعه ای برویم اما نمی شد. از این جا بود که بغض گلویم را گرفت. وقتی می دیدم پسر های تن لشش با این که ماشین آخرین مدلی زیر پای شان بود به خودشان زحمت نمی دادند پیر مرد را تا مسجد جامع برسانند. احتمالاً جمعه ها تا لنگ ظهر می کپیدند. هر جمعه می گفتم که بعد از کنکور.
نمی دانم چه شد که به سالگرد دایی بزرگم رسیدیم. در خانه پدر بزرگ مراسم عزاداری زنانه ای بر پا بود. پیر مرد هم غم 20 ساله ی از دست دادن پسر ارشدش را گذاشته بود روی دوشش و رفته بود پارک سر خیابان. روز بعدش دایی کوچکم سرش را گذاشته بود روی شانه ام و می گفت آخر چرا باید توی پارک بمیرد؟ گریه می کرد، سنگین هم گریه می کرد اما من خودم را نگه می داشتم. هیچ خوش ندارم اشکم را آنان که نباید، ببینند. می گفت اگر مردم بفهمند، آبروی مان می رود. برای من هم عذاب آور بود مرگش در گوشه پارک آن هم وقتی ما پیشش نبودیم. حتی نمی دانیم چگونه مرد یا چه مدت روی زمین افتاده بود. شاید درک نکنید اما برایم عذاب آور است. این از دایی کوچک. دایی بزرگ تر حتی وضعش خراب تر بود. لابد میزان واترقیدن با افزایش سن نسبتی دارد در خاندان ما. موقع نصب پلاکارد های تسلیت مدام حواسش به این بود که پلاکارد های رؤسا و دوستانش در بهترین جا نصب شوند. خیلی خودم را نگه داشتم که چیزی نگفتم. نگفتم که پیر مرد را شما کشتید از بس درد و رنج در قلبش فرو کردید. هر چه باشد پدرشان مرده بود. نمی شد این گونه سخن گفت. اما پدر بزرگ آن لبخند آرامشش هنوز روی لبش بود، شوهر خاله ام می گفت. از روزی که جسد را تحویل گرفته بود شروع کرد به نماز خواندن. تعریف می کرد در سرد خانه که بوده، هر مرده ای را که زیر چشمی نگاه می کرده است، صورتی دهشتناک و آشفته داشته اما پدر بزرگ نه. می گفت لابد به خاطر دین و ایمانش بوده است.
از روز سوم دیگر در مراسمش شرکت نکردم. به تخمم هم نبود که مردم چه می گویند پشت سرم. هر کس که می گفت چه نوه ی بی احساسی می توانست برود به درک. ترجیح می دادم برایش قرآن بخوانم و فراموش کنم که چگونه حتی یک بار هم برای نماز جمعه نرفتم دنبالش. حسرتی که بد جور به جانم افتاده است. بغضی که هر سال بیشتر می شود. با هر حرکتی که از دایی هایم سر می زند. نمی دانم این بغض کی می خواهد سر باز کند. می ترسم از آن روزی که بغضم بشکند و یادم برود دایی زاده هایم دارند نگاه مان می کنند وقتی هر چه از دهانم در می آید به پدرانشان می گویم و آتش شان می زنم. راستی راستی فکر می کنم پدر بزرگ را آن ها کشته اند. شاید اگر به این فکر نکرده بودم که پیر مرد چگونه باز هم ما را دور هم جمع می کند، تا به امروز انتقامش را گرفته بودم. اما لابد می خواهد ما کنار هم باشیم. نماز جمعه که نبردمش، کم ترین کاری که می توانم بکنم این است که بغضم را ببلعم تا هیچ گاه سر باز نکند تا آتش بزند کسی را، شاید آرامشی فزون تر برایش حاصل آید، شاید.
اضافه 1: این داستان هیچ ارتباطی به من ندارد. فقط مقداری ایده از زندگی شخصی ام گرفته ام.
اضافه 2: تا به حال فکر کرده اید وقتی غمگین می شویم می رویم پیش کسی، می رویم درد دل کنیم تا آرام شویم. اما وقتی شادیم چه؟ می رویم پیش همان کس که رفیق غم هامان است؟ من که دوست دارم رفیق غم های دیگران باشم تا شادی هاشان. مریضم لابد، می دانم.
یادم رفته بود یک بازی فوتبال می تواند چه قدر هیجان داشته باشد. چند سالی می شود که دیگر فوتبال را مثل قبل دنبال نمی کنم، به خصوص این که تیم های محبوبم نیز در این چند ساله همواره نا کام مانده اند. اما جام جهانی را نمی شد از دست داد. آن هم زمانی که تیم محبوبت به همراه بازیکنان محبوبت خوش می درخشند. حیف که جام، جامِ تورس نبود. همیشه فرناندو تورس مهاجم محبوبم بوده است، حتی زمانی که در اتلتیکو مادرید مقابل رئال بازی می کرد و من آرزو می کردم که ای کاش امروز، روزِ تورس نباشد. خب این جام، جام تورس نبود اما جام ژاوی که بود. هرچند فورلان هم عالی بود اما در دیدگاه من عنوان بهترین بازیکن جام تنها برای ژاوی محبوبم برازنده بود. برایم مهم نیست که ژاوی بازیکن بارسا –تیم منفورم- است. حتی برایم مهم نیست که اینیستا و پویول و … هم بازیکنان بارسا هستند. مهم این بود که اسپانیا زیبا بازی کرد و قهرمان شد. نمی دانم کاتالونیایی ها و بقیه مردم اسپانیا هم مانند من می اندیشند یا نه. همه جا حرف بر سر اتحاد اسپانیا بود. حرف بر سر این بود که برای مدت کوتاهی هم که شده، ایالات جدایی طلب اسپانیا، جدایی طلبی شان را فراموش کنند. نمی دانم شاید حق داشته باشند که می خواهند جدا شوند اما می دانم که این روز ها ما بیش از هر چیز به اتحاد نیاز داریم. نه آن اتحاد های انقلابیِ پر شورِ بی شعور. اتحادی مانند آن چه بازیکنان تیم اسپانیا داشتند. آن طور که کاسیاس و پویول کنار هم بازی می کردند. شاید کاسیاس از پویول متنفر باشد. یا شاید راموس در بازی تیمش مقابل بارسا دوست داشته باشد پاهای ژاوی یا اینیستا را قلم کند، اما خب وقتی هدف، قهرمانی در جام جهانی باشد، همه چیز تغییر می کند.
بدی اش این جاست که از بس از اتحاد سخن رانده اند. از بس اتحاد را راهی نشان داده اند برای پای گذاشتن بر روی اصول و از بس اتحاد شده است پاک کنی برای پاک کردن صورت مسئله در مواقعی که راه حلی نمانده؛ ما هم باید با ترس از اتحاد سخن بگوییم. اما باور کنید شاید بتوان ارزش هایی را یافت که همه بخواهیم با هم برای رسیدن به آن ها تلاش کنیم. می دانم که ارزش هم به روزگار اتحاد افتاده است از بس ... و ما باید باز هم بترسیم.
بعد از قهرمانی پورتو در جام باشگاه های اروپا و قهرمانی یونان در جام ملت ها که سبک جدیدی در ارائه بازی فوتبال دیده می شد، فکر می کردم که بعد از این روش های بسته و تدافعی، چه روش دیگری می تواند فردا بر سر کار بیاید. خب ما امروز تیکی تاکی اسپانیا را داریم که امیدوارم روزی آن چنان فراگیر شود که ما دیگر از قهرمانی تیمی مانند یونان اندوهگین نباشیم. چه چیز برای من مسرت بخش تر از این که ژاوی محبوبم به همراه تیم متحدش نمایندگان فوتبال فردا باشند.
اضافه1: انصافاً هلند تیم بدی نبود اما بازی شان به شدت زشت و زننده بود. این همه خشونت برای رسیدن به جام جهانی می ارزد؟
اضافه2: از مارادونا و آرژانتین هم به خاطر او حرفی به میان نمی آورم. فکر می کنم از بس غصه خورده است دیگر جایی برای دغ دل دادنش نمانده. شاید فوتبال آن قدر ها هم مهم نباشد. من که نمی توانم عاشق کسی باشم که به خاطر من نتواند بازی فینال جام باشگاه های اروپا را بی خیال شود، آن هم فقط برای 10 دقیقه.
به م فکر می کنم، که چه قدر دلم برایش لک زده است. برای شنیدن صدایش پشت تلفن وقتی که از خواب بیدارش می کنم. عجب دنیایی است. کسی را دوست داری اما نمی خواهی ببینی اش، حتی نمی خواهی صدایش را بشنوی؛ و حتی همه ی این حصار ها که دورش کشیده ای هم نمی توانند ذهنت را از فکرش خالی کنند. گفتم ذهن. آی ذهن! آی که این چنین ساکن در مغز منی گویا و من چنگ توام! لعنت به تو که هر چه می کشیم از توست. نمی دانم منظورم ذهن است یا نه. شاید منظورم همان عقل باشد یا مغز یا هر زهر مار دیگری. حتی مطمئن نیستم اسمش چیست.
عقل یا احساس؟ احتمالاً سوالی است که برای همه پیش می آید. راستش را بخواهید اصلاً جوابش برایم مهم نیست. خب چه عقل چه احساس. به حال ما که فرقی نمی کند. مسئله این است که چگونه به این سوال جواب بدهیم؟ با چه ابزاری؟ جز این است که با عقل مان به آن جواب می دهیم؟ اگر فکر می کنید که عقل بر ضد خودش رأی می دهد احتمالاً کمی خوش خیال هستید. (هرچه باشد خوش خیال بهتر از این است که بگویم احمق!) حالم به هم می خورد. به هر چیز لعنتی ای که فکر می کنی قبلاً کسانی فکر کرده اند و جد و آبادش را هم در آورده اند. نمونه اش همین نگاه کینه توزانه به عقل را می دانم سال ها قبل هزاران نفر داشته اند. 30 ثانیه برایم کافی است. باور کنید 30 ثانیه رهایم کند آن قدر خسته هستم که سریع بخوابم.
دارم دیوانه می شوم، روزی نیست که از زندگی متنفر نباشم. نه از خود زندگی، از محتویاتش متنفرم ولی وقتی کمی فکر می کنم می بینم که عاشق زندگی ام. حتی نمی توانم ادا در بیاورم که می خواهم خودکشی کنم. یک ادای لعنتی. فقط چند ثانیه. 30 ثانیه. م خوب مرا شناخته است. می گفت اگر همه ی آدم های دنیا هم خودکشی کنند تو این کار را نمی کنی. راست هم می گوید. به اندازه ی نوح هم عمر کنم نمی کشم خود را. خب گفتم از محتویات زندگی متنفرم. محتویات زندگی یعنی چه؟ راستش را بگویم که خودم هم نمی دانم یعنی چه یا بعد از چند لحظه سکوت آن لبخند مضحک را روی صورتم بگذارم و شروع کنم به آسمان را به ریسمان بافتن؟
اصلاً چرا باید راستش را گفت؟ آن زمان ها که به حقیقت اعتقاد داشتم و جان برای رسیدن به آن فدا می کردم، باید راست می گفتم. توجیه هم داشت. اما حالا که حقیقت به اندازه ی بوی لجن کارون هم برایم ارزش ندارد چه؟ راست بگوییم که جلوی عقلانیت ها را نگیریم؟ گور پدر هرچه عقل و عقلانیت. آخر مگر می شود عقل را در دادگاهی که خودش قاضی است محاکمه کرد؟ می دانم می شود. به قول م "کردن، شده". ولی خب انصافاً نمی شود به رأیش اعتماد کرد مگر این که... . تازه وقتی با دروغ می توان همه چیز را رو به راه کرد. وقتی که م آن لباس چرند آلبالویی رنگ مضحکش را پوشیده و به دروغ می گویی چه قدر زیبا شده ای و به راحتی قلبش را می ربایی. وقتی که می توانی به استاد دروغ بگویی که چه می دانم پدرم مرده است و کمی نمره بگیری تا 9 ترمه نشوی....
نمی دانم باید از استادم متنفر باشم یا نه. خب یک 8 را 9.9 کردن که برایت خرجی ندارد مرد مؤمن. چند تا کلیک و یک بک اسپیس و چند بار فشار دادن کی برد. 30 ثانیه هم نمی شود. خب اگر این 30 ثانیه را صرف نکند چه می شود؟ من مشروط می شوم و 9 ترمه و این یعنی یک سال به هدر رفتن عمر گران مایه. حساب کنید یک سال چند تا 30 ثانیه است. خیلی 30 ثانیه می شود، نه؟
ای کاش همه آن حرف م را باور داشتند که می گفت: " گاهی حادثه ای کوچک برای برخی انسان ها به اندازه ی مرگ درد آور است." خب یک راستِ بی غیرت مثل من اهل خودکشی نیست، آمدیم و چپ احمقی بود و وقتی 8 اش 9.9 نشد خودش را کشت. آن وقت چه می گویی؟ خب اگر مثل این جوجه لیبرال های تازه به دوران رسیده و چند مقاله از غنی نژاد خوانده باشید که روزی زندگی شان شهروند امروز بود و امروز هم مهرنامه، حتماً می گویید خب این همان آزادی است دیگر. آزادی یعنی هر کس مسئول کار خودش است. من هم مجبورم که در جواب تان بگویم مرده شور خودت و آزادی ات، آزادی ات را بگذار در کوزه آبش را بخور. لیبرال های ایرانی حالم را به هم می زنند از بس دگم شده اند. نمونه اش هم خود ما. اصلاح طلبان هم که دریغ از ذره ای خلاقیت در گفتار و کردار. البته هرچه باشند از این به قول م که نمی دانم از کی نقل می کند "چپ های مبتذل جهان سومی" بهترند. فوش دادن به چپ ها را حواله می کنم به زمانی دیگر. فکر می کنم خیلی تکراری شده که همیشه بحث های مان یا می رسد به آن شب که م بازداشت شد یا می رسد به فوش دادن به چپ ها و شریعتی و امثالهم و یا فوش دادن به آن بی پدر و مادر.
خب بحث بر سر عقل و احساس بود. می دانید کی به عقلانیت شک کردم؟ از زمانی که هنوز 30 ثانیه هم نشده بود م را می دیدم و قلبم شروع کرد به تند تند زدن. خب باید به خودم چه می گفتم؟ مثلاً این که ریشه در ناخودآگاهم دارد؟ شما بودید به این چرندیات اعتنا می کردید؟ شاید واقعاً فرا عقل هم داشته باشیم. چه کسی می داند؟ بگذار عقلانیتم هم هی نق نق کند که فرا عقل دیگر چه مغلطه ایست ای سوفیست! گور پدرش بگذار هی داد و بیداد کند من که گوشم بدهکار نیست.
از عشق می گفتم که چه قدر چرت است. منظورم آن عشقی است که 30 ثانیه هم طول نکشید که به وجود آمد. آخر بی پدر 30 ثانیه کمی کم نیست؟ همان عشقی که غیرت می آورد. همان چیزی که وقتی فکر می کنم م با کس دیگری باشد باعث می شود دلم بپوکد و قلبم بسوزد و جانم بگدازد. می دانم این جور عشق هایی هم لذت خاص خودشان را دارند اما من برخلاف آندره ژید برای احساسی که پشتش منطقی نباشد به اندازه تیم فوتبال بی ارزش استقلال هم ارزش قائل نیستم، تازه نه این تیم فعلی همان تیمی که قلعه نوعی مربی اش بود.
حالا فکرش را بکن توئه سر تا پا راست، عاشق دختری به خیال خودش چپ بشوی که نه تنها از پسر ها بدش می آید بلکه حاضر به گفت و گو هم نیست. انصافاً به قول م زندگی از این هم ابسورد تر و جفنگ تر می شود؟ معلوم است که می شود. وقتی که شب خواب و بیداری و م مچ بند سبزی بر دستت می بندد و فردا به خاطرش کمیته ات می کنن. تازه جفنگیش این جاست که نه تنها سبز نیستی بلکه منتقد جنبش سبز هم هستی. به خاطر چیزی که به آن اعتقادی نداری هزینه بدهی. فردا به پسرم که فوشم می دهد که این چه مملکتی است که برای ما ساخته اید بگویم چرا کمیته شدم؟ چون خواب بودم و یکی چیزی را به دستم بست؟ البته می توانم یکی بزنم توی گوشش و بگویم خیلی گستاخ شده ای، همه اش تقصیر مادرت است. یا شاید بهتر باشد اصلاً بچه دار نشوم، نه؟
حرف آخر این که این همه تاشیدیم که تاشیده باشیم و قرار نیست که کسی به حرف هایش عمل کند. یعنی حرف هم نمی توانیم بزنیم؟ این همه آدم تاشیدند و عمل نکردند. مثل آن یکی در 30 سال پیش و این یکی 6 سال پیش و دیگری 2 سال بعد. چه شد؟
انصافاً 30 ثانیه وقت ارزش این چیز ها را دارد؟ فقط 30 ثانیه می خواهم تا زل بزنم توی چشمان سبزت و غرق شود. 30 ثانیه.
.........................................................................................................................................
اضافه 1: این مطلب صرفاً یک تلاش برای تمرین کردن یک فرم خاص بود و می دانم که از لحاظ محتوایی ارزش چندانی ندارد. برای شروع بد نیست دیگر. راضی باشید.
اضافه 2: ممنون از همه ی م ها به خصوص م با ارزش و برادران کوئن که ابسورد بودن زندگی را به من آموختند.
اضافه 3: تاشیدن هم تا یادم نرفته بگم که از واژه های ابداعی دوستان و به معنای حرف مفت زدن می باشد. واژه معادل تاش در زبان انگلیسی همان ابسورد خودمان است.